آنچنان مستِ دستِ پینه بستِ توام آنچنان بی قرار ِ نگاهِ این بار ِ توام که دیگر کف از عقل داده ام و بر زمین ِ تشنه ی خاطرم نشسته ام و مشت خاطرات را بر آن می نشانم... هوای اینجا به عطر تو پر شده خارهای دردِ من همه گل شده و من درین گلستان نفس می کشم... به بودنم میانِ تو افتخار می کنم عزیز من که من عزیزتر ز تو در جهان ندیده ام در شگفتم که در نگاه تو من عزیزترینم! درازتر نمی کنم سخن که خوش گفته است که آرزوِی ِ من زیر پای توست... «حور» (شب دلتنگی مادر) شب بیدار ِ روزهای بی خوابی عابر ِ پر دردِ کوچه های تنهایی و باز هم تنهایی...! هنوز با رِؤیا زندگی می کند و با این همه بی خوابی چشمش لک زده برای شب برای دیدن دوباره ی رؤیا، بدون تب... هنوز با سلام به خانه می آید هنوز با رؤیا لبخند می زند و رؤیا هنوز لب بسته، دربند می زند... میز شام دو صندلی دو بشقاب و دوهای دیگر چند شبی ست که پیش از او لب به غذا نمی زند... بدون رؤیا او به خواب نمی رود به راهِ دور به سرزمین ِ سبزی، گلدسته های نور به آرزوهای کودکی خنده های بی هوا، نازورکی به شور و خنده و سرور به سویِ کورسویِ نور بدون رؤیا او نمی رود... چند شبی ست که از رؤیا خبری نیست دست و پایش لرزان چشم ها خیس و درون، آشفته صورتش چون گل ِ سرخ لب و دندان در هم تکیه گاهش دیوار غم ِ او صد خروار آسمانش شده تنگ همه جا ناآرام همه آدم، بدنام و زمان، بی فرجام... دم ِ صبح نزدیکِ سحر و در آن لحظه که سرخی و سپیدی آغشته به هم تازه رؤیا برگشت خندان آزاد و رها و او فقط با رؤیا به هر کجا می رود...!!! «حور» پر از رنگ پر از هوای دلتنگی گلستان... که همه چیز در اینجا بی وزن می شود! من اینجا بی درنگ دلم تنگ می شوم... شب را تاریکی را در اینجا دوست ندارم شب که عطر و رنگ نداشته باشد حتی خوابم نمی برد حتی خوابش را دوست ندارم من گل ِ شب بو را دوست دارم برای روز مبادا که شب دارد... من اینجا گم و گل ها پژمرده از خشکی من و من افسرده از خارهای پنهانشان من دستِ دوستی دراز کردم اما پاسخی سرخ وجودم را تنم را سینه ام را دستم را آغشته به درد کرد... دیگر کاری به کار ِ راز ِ گل ِ سرخ ندارم گل ِ همیشه بهار بوی پاییز می دهد من اینجا بس دلم تنگ است و هر بویی که می بینم بد آهنگ است... گلم گلم شب بو گل ِ بی خار گل ِ هر بو بیا اینجا بیا اینجا که من خسته بیا اینجا که من بی بویِ بی بویم تو را هر لحظه و هر جا همی بویم، همی جویم... بیا تا من بیاسایم به آغوشت بیا تا من بیارایم تن و رویت بیا بی خار بیا پر گل بیا هر بو بیا یارم گل ِ شب بو... گلم گلم شب بو بیا آهسته و آرام اگر دیدی مرا در خواب مکن بیدار مکن بیدار... «حور» بی امان دستم به ساعت و ساعت به او و او به خود و خود به خود گذشت اشاره ها... دو قدم بیشتر نمانده بود تا ساعت دلتنگی به سرآید فقط دو قدم... من از ساعت بیزارم و از دقیقه نفرت دارم و ثانیه ها ضجرم (زجرم) می دهند من و این ساعتِ ناآرام من و سربند ِ دلارام من ِ وحشی رام؟! من ِ بیهوده ی بیهوده خسته از هر چه که بوده من و این کاغذِ خالی و مدادی در دست من ِ خسته خسته از من من ِ خسته خسته از تو... دیگر حرف هایم پر از من و توست که نه من هستم نه تو نه من، منم نه تو... حرف هایم که تمام شوند همیشه آخرش رفتن است به کجا؟! باید از نسیم پرسید من گوَن ام پای بسته به خویش درگیر ِ واژه های تکراری پر شدم من خسته خسته من ازخویش گذشتم تو هم بگذر تو هم بگذر... «حور» ای بانو بانوی شهر ِ خیال بانوی سبز خیالِ من سپیده دمان خورشید خجل از طلوع نرگسانت و شباهنگام ماهتاب محو تماشای غروب نگاهت بال به بالِ خیالِ من سفر می کنی کوچ هجرت به بلندای هفت رنگ آسمان که به یکرنگی می زند از دور و حتی خیال من نیز باز می ماند تو می روی بالا می روی بر عرش و من پایین در فرش غوطه می خورم رنگ خاک زمین زمینی بودن را زمزمه می کنم و اما تو حرفت بوی اینجا نمی دهد عطر نفس هایت آسمانم را آبی تر از خیالم می کند و ابرکانم را می گریاند بانو بانوی خیال من بانوی خیالی ام ای سوار بر اسبِ سپیدِ مهربانی چه خرامان می تازی بر من من بی مرکب بی مهر بی تو چگونه پرواز را زمزمه کنم؟! چگونه بی بال در خیال تو آشیانه کنم؟! هوایت مرا بی قرار کرد صدایت مرا بی قرار کرد نگاهت مرا بی قرار کرد قرارت مرا بی قرار کرد تو بانوی عطر انگیز ِ مستی بخش من بی قرار ِ بی قرار تنم در گوشه ای و جانم در کنار مست و رفته ازدست و بی قرارم من بی تو بانو خرابِ خیالِ ناقص ِ خویشم بدخیالم و بد اندیشم بیا بیا که صبح از چشمانت جاریست و شب ادامه ی گیسوانت و روز در آغوشت گرم گرفته و لحظه ها در نفس هایت نفس می گیرند می آیند و می روند بیا بیا بانو بیا که دیگر تاب ندارم تشنه ام به تو ولی آب ندارم و حتی برای لحظه ای سراب ندارم بی تو من به سوالِ تو زنده ای یا نه هم جواب ندارم بیا بیا بیابانو... «حور» آفتاب نگاهت هر صبح صبح ِ بیداری ام می زند بر در قلبم تند تند می فشارد تاریکی را تا که برون شود از نگاه من... تو مرا اول صبح آخر شام می کنی بیدار و منم هر لحظه در پی نور ِ طلوعی از تو در به در خانه به خانه جا به جای شهر را دنبال تو بودم هستم و به خورشید قسم تا به خاموشی خود خواهم بود... قطرات چشمت همچو شبنم به خیالم ضربه می زند وقتِ گل کردنِ من وقتِ بیداری عشق ساعت سکوتِ سرخطِ لبانت من به دنبال تو بودم هر سال لحظه هایم بی تو همه سال اند و منم فرسوده بی تو بی تو... تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم و به این خیال خود مستِ مست،سرمستم... من درین باغ خیال سرسبز،سرحال و بزرگ عطر نرگس را می بویم و تو را در هر سو هر جا و به هر گوشه ی باغ می جویم... من و این باغ خیال تو بگو باغ محال بی نهال بی درخت هر چه هست اینجاست در کنار ِ جهش ِ پرنده ای به سوی آب یا در آواز قناری یا که در سرخی شقایق،نگران هر چه هست هر چه نیست در باغ خیالم هست در خیال خام تو شاید نیست شاید نیست... من به یادت در عطر هوایت هر کجا هر سو به دنبال صدایت من خرابِ تو این ها این گل ها همه چون سرابِ تو طعم تو شراب تو سرخی لبان تو همه اینجا در میان باغ و در این گوشه ی دنج در کنارم هستند جای تو خالی نیست جای تو هست هنوز دست نخورده، پاک تو بیا تا صدای من تا هوای من با تو درآمیزد تو بیا تو بیا من هستم باغ تکرنگ خیالم هست تو فقط تو بیا تو بیا... «حور» از دلتای بودن از خیزشم به سوی تو از آنجا که بگذرم به آبی ِ بی کرانت به مواج آبهای بی دریغت جاری می شوم در تو در وجودت در کران تا کرانت در بی کرانت محو گم بی خود بی هست می شوم... تو هستی نفس هست هوا هست و آسمان آبی مثل خودت ولی من غرق می شوم غرقه در بی کرانگی آبی ِ آبی ِ می شوم خیس تر و کم کم می کشم پر به سوی داغ نگاهت آن بالا جایی در هر کجا جایی بی نشان جایی بی من جایی پر از تو و پر از خورشیدکانت... داغ داغم سراپا کامم بی تاب بی تابِ بی تابم و دست هایم سوی تو سوی نرگسانت آن دو خیس خورده از چشمه ی پاکی به دنبال قطره ای خیسی تر شدن ازین بودن، بهتر شدن ازین من بی من تر شدن... ناگهان آمدم ناگهان هم می روم فقط قطره ای خیسی به من ببخش مرا درین کویر ِ تنهایی رها مکن بگذار من با قطره ات مست شوم از دست شوم بی خود شوم بی هست شوم بگذار ازین دلتا ازین گذار ناگهانی ناگهان عبور کنم پر کشم سوی پروانگی و گِردِ آتشین نگاهت بی بال بی پر شوم... من هنوز منتظر من هنوز نگران با دو چشمم من هنوز هستم بگذار من از خویش رها شوم مرا ازین مردابِ بودن رها ساز قطره قطره قطره ام تمام کن تمام ِ من به نام کن به نام به نام به نام تو هنوز منم هنوز به جستجوی تو در آرزوی تو روی تو روی تو روی تو... «حور» پشت چراغ قرمز ِ قرمز داغ ِ داغ صدای پای شهر روی خط خطی های هست و نیست سیاه سفید روی پهنه ی ترافیک بوی دود بوی درد بوی هوای سرد بوی ماتیک روی گونه ها گل سرخ سرد ِ سرد... های می زد وای می زد دستمالی چرک نمدار روی شیشه شیشه ها و مشتی آدم درون شاسی ها و شاید بلند... بلند بلند نگاهش سوی انتهای شاسی ها به درونشان دمی، های دمی، هوی می زد هوا هم عجب سرد می زد گاه به شیشه گاه به چراغ و گاه فقط نگاه آه و آه و آه... پشت چراغ سبز ِ سبز سرد ِ سرد صدای پای او روی تن خیابان روی نقطه نقطه های نیستی سیاه سیاه نگاه بین شاسی ها لای پای شاسی ها قدم قدم تا کنار کنار خیابانِ هرز روی خط روی مرز قدم قدم و نگاه و چراغ و زمان و چه قدر و چقدر هوای او داغ بود و چقدر سرش به چراغ بود به جز تمام ِ شاسی نشین ها چقدر او عاشق ِ قرمزی قرمزی قرمزی داغ بود... «حور» تقصیر من نیست که کبوتر پرواز را از یاد برده که شقایق در خواب فرو رفته تقصیر من نیست که یأس جای یاس می روید و حیاط پر می شود از علف های نفرت تقصیر من نیست که هوا، گریان به دنبال زمین می گردد و زمین خشک آلود به دنبال آسمانی آبی دریا خشکیده از تنگدستیِ رود و رود خشکش زده از اتهام چشمه ها تقصیر من نیست که توانستن را بلد نیستم صرف کنم که حرف زدن را از لای برگ های دفتر ِ قدیمیِ پدربزرگ به ارث برده ام که نگاه را از چشمانِ خیره ی شبانه ی چاه فهمیدم که لبانم به خشکی بازند و چشمانم تر تقصیر من نیست که تو واژه ی دوست داشتن را ازآبی گل آلود صید می کنی و واژه واژه ی عشق را با بهانه نمک می پاشی تقصیر من نیست که کبوترانِ پروازم کبوترانم حرف های بی پایانم نایِ پروازی دوباره بر آشیانه ی تو را ندارند تقصیر من نیست که من نمی دانم و نمی دانم چرا چرا اینها همه تقصیر ِ من است؟! تقصیر من نیست تقصیر من نیست تقصیر من نیست... «حور» می روم می روم تا اوج می روم یک سو می روم من می شوم بی تن می شوم سویش یک صدا یک تن... می روم تا دشت می روم تا هست این دلم در دست! من ساده ی ساده می روم با کوله باری از مهر با پاهایی برهنه با دستانی پر از یک دل سوار می شوم روی نسیم خیال همگام می شوم با پرستوهای تو دور می شوم ازین خاک ازین خاک ناپاک ازین مرداب نمناک بیرون می کشم خویش را از باتلاق گذشته... می روم تا جنگل سبز تا صدای نور تا غرق شوم در گرمای آفتاب بسوزم و بسازم با این ساز جدید می نوازم می خوانم می گویم می جویم می پویم من جاری می شوم در تو در جریان تو خون می شوم در شریان تو می روم تا قلبت می ایستم لحظه ای اما تا نایستی تو! باز می روم و باز می گردم و من در گردشی پیاپی تو را در میعادگاه قلبت در آن سرخ فام کلبه ی نور حس می کنم با تمام جریانم با تمام روح و روانم... و من رفتم دیگر این که می بینی من نیستم من تمام شدم... من حرفی ناتمامم که با تو آغاز می شوم من نیستِ نیستم ولی در تو هستم جریان دارم... می روم باز می گردم می چرخم به دور خویش شادِ شادِ شاد... من با تو آغاز شدم و با تو پایانی نیست دیگر هر چه هست شروعی دوباره... آری من دیگر نیستم آنچه هست آنکه هست تویی تو و منی در تو... «حور» و باز دلم و باز دلم در گیر و دار ِ بودنی رازآلود و خاموش و چشمانم در نبود ِ خورشیدکانت نمناک و فکرم هنوز هم خسته خسته نفس می کشد در هوای ِ دوری و صبوری و صبوری همچو آب در دستانم... سبزینه های خیالم با نسیم ِ حضور ِ تو قد می کشند تا آسمان ِ چشمانت تا که باز در عطر ِ نفس های بهاری ات نفسی تازه کنند... ای همیشه بهار ِ من ای که لبخندت همچو چشمه ای ست از کوه ِ غرورت تا دره ی دردهای خشکم ای تو! با تو هستم با تو تا تو... ذره ذره زرد می شود باغ ِ سبز ِ خیالم قطره قطره می چکد از دستانم صبر و خدا هم هست در همین نزدیکی در کنار تپش ِ پنجره ها اول ِ صبح و در آواز ِ مرغ ِ سحر و خدا هست با ابرکی بالای ِ سرم تا نخشکم من تا نخشکد دست تا نخشکد باغ تا نخشکد مهر تا نخشکد صبر... در میان ِ گندم زار ِ تردید های تو من تک درختی کاشتم ریشه اش از عشق شاخه اش از مهر و شکوفه و شکوفه خواهد زد صبر سبز خواهد شد مهر صبر خواهم کرد تا به سحرگاهان تا به لبخند ِ اقاقی تا درخت ِ من برسد به اوج ِ تو جلوی چشمانت تا ببینی تو مرا تا طلوع من تا طلوع من... «حور» دیگر فکرم از کار افتاده است زنگ زده است شاید! کوه درد و اندوه، با صخره های ِ مشکل در برابرم و من که نای رفتن و حتی توان ِ فکر کردنم نیست جز تماشا، چه می توانم کرد؟! خود نیز مانده ام در این یکراهی! خسته ی خسته ی خسته حالم خوش نیست. از همه خسته ام حوصله ندارم حتی نمی دانم چرا خودم را با خودم تنها نمی گذارم؟! وقتی که با تیشه ی براق و زیبای خویش، به جانِ احساسم می افتم و خود ِ واقعی ام را خونین بر کفِ زمین ِ نیستی می بینم حالم چگونه باید باشد؟! تو بگو... تو که از دور حتی نگاه هم نمی کنی و فقط ناله های ِ بریده بریده ام را بریده می شنوی تو بگو... تو که همه ی این ها به خاطر ِ توست وگرنه من را با دوست داشتن چه کار! این حرف ها چون آب ِ باران از سر ِ من فقط گذر می کنند فقط تویی که هنوز خیسی ات بر چشمانم به شوری می زند! نمی دانم کفر ِ عشقی می گویم حتما! من از تو که هیچ از خویش هم بریده ام من بریده بریده ام... از وقتی تو با نگاهت مرا صیقل دادی و همه فکر کردند من به دردی می خورم!، مرا با تیشه های درد به شکل ِ مجسمه ای بی جان در آوردند و بریده بریده براده هایی از جنس ِ نگاه ِ تو... من بر تن خویش با مدادِ فکرم پی در پی طرح ِ درد می زنم بیا ببین! من به خدا قسم خسته ام از همه... خسته تا به کی با قرص های ِ فراموشی به خوابی مصنوعی بروم؟! دلم برای خوابی آرام تنگ شده است... آرام آرام آرام... «حور» چه می گویی؟! چه می گویی؟! ازین تن ازین جان ازین آشفته حالم چه می جویی؟! چه می جویی؟! نمی بینی بدین زاری نمی بینی تو حالم؟! تو این حالِ نزارم نمی بینی که کج خلقم؟! نمی دانی تو من را؟! نمی دانی که بدخلقم؟! نمی دانی که کم صبرم؟! هوا طوفانی و منم ابرم... نمی دانی تو خود را؟! سکوتی تو منم دریا کویری تو نمی دانی تو باران چیست؟! و این فصلی که می بینی بهاران نیست و این بارانِ پی در پی فراوان نیست نمی دانی که می خشکد یکی ابر؟! نمی دانی تو راز ِ خیسی ِ من را؟! نمی دانی نمی دانی... منم آب و منم دریا تویی باد و تویی صحرا تو خشکی طراوت باشَدَت با من تو در راهی ساربانی باشَدَت با من تو درویشی گدایی کردنت با من تو فانوسی تو نوری سوختن باشَدَت با من تو بی نقصی و نقصی باشَدَت با من تو می دانی که معنای شکستن چیست؟! تو می دانی دل سپردن چیست؟! تو می دانی شبی بی او، آرمیدن چیست؟! تو می دانی زیر باران راه رفتن چیست؟! تو من را هیچ، و خود را هیچ نمی دانی... نمی دانی نمی دانی... و این گونه برایت می سرایم من، شعر ِ حزن انگیز ِ خود را تو بودی، من، و یک دریا پر از شور و شر و هستی تو بودی، من، و پیمانه، پر از مستی، پر از مستی و در آخر تو بودی، من، و یک دنیا سکوت و خشم و وحشت تو بودی، من، و عمری لب به دندانم گزیدن، خوردنم حسرت و اینک و اینک تو در مهری، تو در نوری تو در شور و سروری و اما من پر از اشکم پر از آهم تو چون ناله و من چاهم... و همیشه و همواره منم گم کرده راهم و این شاید تک و تنها و جَبرانه بود راهم... چه می گویم؟! چه می گویم؟! نمی دانی، نمی دانم... «حور» تو را که از من بگیرند دلم لکنت می گیرد در کنج خاموشی و فکرم در آمد و شدِ فراموشی اسیر تنگنای هذیان می شود تو را که از من بگیرند باغ پرخنده ام خشک می شود و پرندک های آرزو، بی آشیانه تو را که از من بگیرند سد بغضم می شکند و سیل اشکم روان گونه هایم خیس ِ حسرت های ِ پیاپی و لبم خشک می ماند ازین شوری که به تلخی می زند و من شوریده حال در اتاق تاریک دلم می نشینم تنها همزبانم نیست هم کلامم نیست و دیوارهای بی مهری برایم قصه ی شب می گویند ومن اما بیدار بیدار ِ بیدارم و هر لحظه با خود در جنگ و پیکارم اما اما تو را که از من بگیرند باغ خاطره ها هست هنوز شاخه هایش پرگل گل، به عقدش بلبل ریشه هایش محکم و هوا آرام لحظه ها جاری و درونم غوغا و هنوز می آید صدای سبز تو از میان برگ های تازه و من می مانم و مشتی خیال یا در اتاقم یا که در باغ پرسه می زنم... تو را که از من بگیرند... «حور» درب های آسمان باز و دست ها رو به بالا باز ِ باز شب زنده داران و راز و نیاز هوا حس غریبی دارد و زمین پر از زمینیان و خالی از آسمانیان و چاه ها بی همدم شب بیدارانِ از گرسنگی هم شبی دیگر بی او سر بر زمین ِ درد می گذارند... اینجا کوفه است نمی بینی؟! پر از هرز علوفه است نمی بینی؟! همه جا بوی مرگ می دهد آسمان، بی سحاب رحمت می بارد خون! همه جا بوی تگرگ می دهد و تشنگان به هر آبی سیراب نمی شوند مگر با خون! رودها خروشان می تازند بر بستر بشریت خونین و دست هایی و دست هایی پشت پرده ی ظلمت پشت سد مشغول آبتنی در اکنون اند بالا نشینند افسوس نمی دانند که ناکس، کس نمی گردد بدین بالانشینی ها! اشک ها آری همین اشک ها که قطره قطره می بارند روزی خواهد رسید او می آید روزی روشن روزی بی غروب روزی طوفانی که سدها فرو می پاشند و طراوتی از جنس خیسی ِ گونه های کودک شکوفه می کند این غنچه های حسرت را... «حور» شب احیا زمزمه اشک قدر تا سحر این است مهره های تسبیح قدر؟! «حور» سینه ام داغ پر از حرف پر از درد و دردها بی درمان و حرف ها بی پایان آتشفشانی در من است و گدازه ها جاری از چشمم که عبور کنند به تنگنای قلبم می رسند و از آنجا به دریای تنم غوطه می خورند و من می سوزم آتش می شوم سوزناک در رگ خویش بالا می روم تا گودال فکرم و چون خاکستر بر می خیزم نه خبری از ققنوس هم نیست... فانوس نمی خواهم همه جا روشن از من می روم تا پدیدم نا شود می روم تا نیستی تا افق تا آسمانی کبود نمانده از من نه تار نه پود سرشکسته خسته و دل از همه از هم گسسته می روم تا پای جان خویش تا سجده کنم تا بشکافد یکی فرزند هر کس مهم نیست فرقم را تا بریزد تا بریزد این آلوده های درد از سرم و آنگاه از پای تا به سر خونین سرشکافته می روم تا مهر یا مهر و تسبیح خستگی در دستم می شکافد و هر دو رها از بند ماسوا... «حور» در بازی زندگی یک نیمه را باختم... و درست زمانی که فرصتی دوباره یافتم، در رویای تلخ ِ شکستِ نیمه ی دیگر بودم... «حور» کاش بود همدمی، هم زبانی... کاش کسی ناگفته ها را می شنید... کاش کسی در این بازار حرف دل ما را هم می خرید... مگرم فراموش شود درد فراق... «حور» در آخرین نفس های لحظه ی وداع آنقدَر غرق دریای چشمانت بودم که نتوانستم در عطر نفس های یاست نفسی تازه کنم... «حور» در آر دستت از دلم بر آر انگار همچو دشنه می رود تا عمق بی وجودم دستانت، و دستم بی حرکت جامانده از خویش در گیر و دار خستگی یا غفلت تماشا می کند و با هیچ چیز و هیچ کس ندارد کار... و دستم همان که عمریست به او عادت نه اینکه دل بستم مگر دست چیست که دل بست فقط همراهم می شود هنگامه ی پرت شدن و به در می آورد هر آنچه خواهم آری من به دستم عادت کرده ام... و تو که دستت در من هست هنوز و از من دور می کند عادتم را دستم را همان همراهِ همیشه را بیرون آر بیرون آر این دشنه ی به خون آغشته را آنچه می خواهی برای تو نیست شاید برای من هم نه امانتی ست شاید چه می دانم؟! همیشه بوده و هست، مگر در آن دم... پس دست بکش از من تا من دست کشم بر خویش نفس راست کنم بروم تا راستی شاید برگردد هر چه که از من تو کاستی!!! در آر خویشت از من در آر... «حور» سالها بود در کنار بادبادک های کودکی آرمیده بودم... ناگهان تو آمدی و دست در دسته بادبادک ها کردی... مرا برداشتی و هوا کردی و کودکانه با من بازی کردی... بعد خستگی و بچگی و از برای من، بی چارگی... به راحتی دست از ریسمانم کشیدی و در هوایت مرا رها کردی... و من ماندم و رهایی رهایی رهایی اما... همچنان در بندم!!! «حور» اینجا صدا حکم می رانَد اینجا قلب من پر از تپش پر از صداست پر از گفتگوهای بی نداست اینجا هوا پر از صدا نور رنگ و تنش های خیس است آری اینجا همه چیز پر از طنین ِ صداست... من با صدا نفس می کشم من با صدای تو رنگ می بازم سرخ می شوم و صدای قلبم بی درنگ بلند می شود آری من با صدای تو می روم تا تو تا چشمت تا صدای بر هم زدنِ پلکت من با صدای تو پرواز می کنم بال می زنم تا گوش ِ جانِ خویش می روم در حوضچه ی خیالم در گوشه ی آسمان می نشینم لب حوض زل می زنم به زلالِ آب به عکس رخ ماهتاب من با صدای تو هوایی می شوم... اینجا صداست اینجا آغاز این صداست بی پایان زیر همین سینه که هنوز به یمن ِ این صدا، گرم می تپد در گوشه و کنار ِ این قلبِ خاموش فقط یک صداست یک صدا بی پایان آن، صدایِ نفس ِ خاطره هاست... آری اینجا پر از تپش، پر از صداست... «حور» پای به پای نسیم دوش به دوش ابر سایه به سایه ی آفتاب و بال به بال پرنده ی مهاجر به دنبال تو در پی تو و چشم به راه تو... چشمم به دستم دستم به قلبم و قلبم به تو اشاره می رود در آیینه ی خیال... در کدامین کوچه ی دوری پرسه می زنی بی من؟! در کدامین لحظه ی این ساعتِ دوار چرخ می خوری بی تن؟! من که حتی " همه تن چشم شدم " من که حتی " خیره به دنبال تو گشتم " من خط به خط این شهر ِ سیاه را سیاه کردم من دور تمام میدان های زلال شهر دور تو گشتم سراغت را از تمام قاصدک های سرگردان هوایِ دوستی گرفتم آری من تمام این شهر را در پیِ تو بودم خانه به خانه و تو تازه آمدی از راه می گویی به من دیوانه؟!!! باید بروم رخت بربندم باید دور شوم ازین ویرانه کاشانه! «حور» نشسته بر لب ِ پرتگاهِ خستگی پر از خستگی روزه ام ولی لیز می خورم می روم تا ابطال خویش میان صخره های شکستنی شکستم؟ یا این نبود بردِ من در این نبرد شکستم بود هر چه بود نیستی ِ هستم بود بی خود که نیست این پایان بازی همان شکستم بود و تو که در آن سوی دیگر ِ تیز که حتی نمی خوری لیز که به خرد شدن سنگ ها نگاه می کنی آیا حس کردی شکستنم را؟! با شکستم آیا تو حتی ذره ای شکستی؟! نمی دانم شاید تو هم مرده پرستی هر چه هستی باش فقط تماشا را تماشا کن من تماشایی می شکنم تنها تماشاگر ِ این بازیِ بی پایان تویی پس خوب ببین شکستنم را خوب ببین نبردنم را خوب ببین چگونه خرد شدنم را... من لایِ همین سنگریزه های پرشور ِ گرم ِ پر چشمه می روم به کام این زمین ِ تشنه می آمیزم با چشمه چشم که می زنم بر هم زلال می شوم و تو در پایین ِ پرتگاهِ من به جریانِ من نگاه می کنی و دست می کنی در من شورانگیز... «حور» تو را هر لحظه تشنه ام ای دیرینه جاودانِ من به جرعه ای نگاه سیرابم کن در این وانفسای خشکسالی... «حور» و از همین نمی دانم شروع می کنم که آمدنم هم با نمی دانم شروع شد و بعد... از همین نمی خواهم شروع می کنم که آمدنم هم با نمی خواهم شروع شد و بعد... و از همین ها شروع می کنم که نمی دانم اول اینها بودند یا من؟! اصلا نمی خواهم... من پُرم ازین حرف های تکراری و هر کدامشان برای خود نمی دانم و نمی خواهم ِ جدیدی دارند... و من همین جا می گویم همین لحظه که می توان گفت قبل از آنکه طنین صدا را از من بگیرند پیش از آنکه اذانِ خاموشی بگویند می گویم که من نمی دانم و نمی خواهم تا بدانم که خواستن چگونه است... من سربسته می گویم که من هنوز سربسته ام و در میانِ گردویِ ناشکسته ی خویش دنبال مغز آفتابگردانم! که هیچ حتی گردو هم نیست و نه حتی گردی! که حال تو می خواهی بدانی من چه می خواهم؟! چه می دانم؟! اصلا چه می گویم؟!!! نمی دانم، نمی خواهم... «حور» صدای بی صدایت از میان باغ خاطره ها سوی خویش می خوانَدَم و من خاموشانه با آهی در دل واشکی بر چشم برای هزارمین بار پای به سرزمین ِ بی تو می گذارم و هنوز هم در گوشه ی ذهنم مشغول بافتنم لباس امید دیدارت را... «حور» بی تو ای شراب ناب اینجا این گوشه ی دنج من نشسته ام خسته و خمار ِ این ته پیکِ شراب... می نویسم می نویسم از دلِ خویش از تنی زنده! دلی پاره و ریش... می نگارم می نگارم تا به سرحدِ جنون تا طلوع خون تاگسستگی... تا صدای تو با سنگ فسون بشکند شیشه ی من تا شکستگی تا شکستگی... می نگارم بی تو نگارم بی تو من به تیر ِ تو در صید جنون زخمی ام همچو شکارم... می نگارم تا صبح عدم تا وا شدن پنجره ها تا طلوع تو تا تویی، تو من... «حور» تو دوری اما در بری هر جا روی همان سروری که از گفتمان ِ سرخ ِ خورشید و آسمان در نگاهِ من بهتری... قصه های باد و باران لحظه های ناب یاران اشک های ابر بهاران از همه ی اینها تو سرتری گر وصف تو ز من پرسند گویم از هر چه دیده ام شنیده ام یا که انگاریده ام برتری... «حور»
| Design By : Pars Skin |
